![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ برای گفتگو و درددل های اجتماعی ایجاد شده است |
|
خيلي چيزها دور بر ما هستند که آنها رونمي بينيم خيلي زيبايي ها هستند که از کنار آنها رد مي شويم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:55 توسط رویا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 16:47 توسط رویا |
|
زندگی رویــــا نیست زندگی زیبـــــائیست می توان بردرختی تهی از بارزدن پیوندی می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت می توان از میان فــــاصله ها را برداشت دل من با دل تـــــو هر دو بیزار از این فـــــاصله هاست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:34 توسط رویا |
|
|
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که........بقیه در ادامه مطلب ......... ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:20 توسط هومن |
|
|
داستان کوتاه چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون... نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:57 توسط هومن |
|
|
توی یه دشت بزرگ مترسکی خونه داشت
کارش این بود که مواظب محصول باشه تا یه وقت پرنده ها غارتش نکنن توی یکی از این روزا یه دفعه چشمش به کلاغی افتاد بقیه در ادامه مطلب.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 17:13 توسط رویا |
|
|
حکایت نامه جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود که يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره. بقیه رو درقسمت ادامه مطلب بخونید..... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 16:31 توسط هومن |
|
|
آنچه از سوز آتش دل هر عاشق بر آيد پسرک و دخترک توي کافه نشسته بودن روي صندلياي که شايد يک
روز تو هم بشيني. ......... برای خوندن بقیه حکایت ها روی ادامه مطلب را کلیک کنید........... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 10:59 توسط هومن |
|
|
بگذارعشق خاصیت تو باشد از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان
بهتر زندگي کرد؟
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد مهم این نیست که
قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای
یک نفر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 17:59 توسط هومن |
|
خدایا
چرا وقتی که آدم تنها میشه، غم وغصش قدریک دنیا می شه؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم دی 1387ساعت 22:19 توسط رویا |
|
|
حکایت نامه 1- فرشته بيکار
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:41 توسط هومن |
|
|
خزان خاموش رفت خاموش از كنارم شعر در پائيز نيز در غبار آلود فصل خوب شعر انگيز نيز گفته بودم پيشتر وقتي كه برگرددخزان.................. بقیه در ادامه مطلب .................
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 16:29 توسط عسل |
|
|
همه چهار زن دارند روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد..... بقیه در ادامه مطلب ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 16:56 توسط عسل |
|
|
نامه ای برای خدا دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ... باد و بارانی بود اندرون دلم ... و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ... کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن ! خوب ... برای که بنویسم حالا ؟ تازه ، برای
کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟! یادم آمد ... آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ، خدا خودش برمی دارد ... !بقیه در ادامه مطلب. . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 20:43 توسط هومن |
|
|
تمرین حبس نفس
اوایل تا 20 ثانیه می توانست نگهدارد، ابوحلیم نفسش را بعدها که دوره ی کامل نگهداشتن نفس را پیش مرتاضان هندی یاد گرفته بود تا دوساعت رسانده بود حبس نفس را استاد! پنجشنبهها 18:30 تا 20:30 استخر برای بانوان بود، طبق برنامه. عینک غواصی هم خریده بود ناکِس. شخصیت برجستگان و شیخ فرمود: زنان بر دو دسته اند. آنانی که شخصیتهایی صاف و ساده اند مثلا" سلما خانوم. و آنانکه برجسته مثلا" جنیفرلوپز. شیخ عمری با برجستگان می زیست. حریف با این شورت گورخری که تو پوشیده ای ما با خطوط سیاه طرفیم یا سفید؟
همآغوشی مداوم
این آخرین پرواز خلبان آدامز با هواپیمای مسافربری مسیر هوایی موزامبیک به تانزانیا بود. بر اساس صحبتهایی که خلبان خبرهی پروازهای بینالمللی با مرکز کمپانی بزرگ "پروازهای مهم" انجام داده بود، قرار بود خلبانآدامز بعد از این پرواز یک فروشگاه زنجیرهای خیلی بزرگ در مرکز برن سوئیس راهاندازی کند و مهماندار ماریا را به عنوان صندوقدار انتخاب کند. همه از عشق آشکار خلبان آدامز و مهماندار ماریا باخبر بودند. و همه می دانستند که با استعفای خلبانآدامز از این کمپانی، این آخرین پرواز ِ مهماندار ماریا نیز خواهد بود. آن روز خلبانآدامز بر فراز کوههای بلند "آنجا"، که پوشش گیاهی منطقه از آن ارتفاع هزاران پایی به وضوح معلوم نبود، متوجه موضوع عجیبی شد. عقربه سوخت هواپیما به طرز عجیبی نشان از کاهش سوخت میداد و نگاههای نگران ِ کمکخلبان توماس هم همین مسئله را تایید میکرد. عقربههای ساعت مسافران و همچنین صفحهی رادار هواپیما نیز همزمان به طرز عجیبی از کار افتاده بودند. خلبانآدامز، ماریا را از طریق میکروفن هواپیما به کابین خلبان دعوت کرد و موضوع را با او در میان گذاشت و از او خواست که برای آخرین بار همدیگر را در آغوش بکشند تا همراه سایر مسافرین به یک سقوط آزاد دلنشین یا برخورد به کوه مفرح فکر کنند. راه دومی هم بود. اینکه خلبانآدامز و مهماندار ماریا با چتر نجات خود را از مهلکه برهانند. ماریا قوهی تعقل و غریزهی زنانگی خود را به کار انداخت و به نتیجه رسید که در هر دو حالت، نجات هواپیما و جان مسافران امکانپذیر نیست، ولی همآغوشی مداوم و صندوقداری یک فروشگاه بزرگ همراه با لبخندهای روزانه به قیافهی خریدارنی که اخلاق و اندام او را تحسین خواهند کرد امکانپذیر است. دست ِ خلبانآدامز را گرفت و به سرعت به انتهای هواپیما دوید. چتر نجات را برداشته و آمادهی پریدن شدند. خلبانآدامز فریاد زد: بپر ماریا. ماریا پرید و دکمهی نجات را فشار داد، چتر باز شد و ماریا در حالیکه آرامآرام به سمت ِ پایین در حال حرکت بود ناگهان عبور جسمی که با سرعت به سمت زمین در حال حرکت بود را احساس کرد. سرعت خلبان آدامز بیشتر از حالتی بود که اگر چتر نجاتش باز میشد. دقایقی بعد، ماریا به سلامت روی زمین نشست. جسد ِ خلبانآدامز میبایست چندکیلومتری آنطرفتر افتادهباشد ماریا نمیدانست دقیقا باید چه کاری بکند در آن لحظه، ولی پلنگ ِ گرسنهای که در آن نزدیکی پرسه میزد دقیقا میدانست در آن لحظه باید چه کار کند. پلنگ ِ سیر روی شنهای داغ حمام آفتاب میگرفت و با حالتی متعجب به سینهبندی که لای خارها گیر کرده بود نگاهمیکرد و خمیازه می کشید.باد شدیدی میوزید و بچهپلنگهایی که یک تیکه استخوان را لیسمیزدند از صدای مهیب انفجاری در کوههای اطراف به آغوش ِ مداوم مامان پناه برده بودند. اینهم گفتم که باد ِ شدیدی میوزید آن روز. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 16:22 توسط هومن |
|
|
مهربانم امروز وقتي در رويا ديدمت نفسم به شماره افتارد وقتي بيشتر نگاهت ، قطره اي محبوس در ديدگانم گريخت دم و بازدم سينه ام ، ديگر نفسم نام نداشت ، آلياژي از هق هق و درد بود ....... .... ..
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:50 توسط عسل |
|
|
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق @@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم که تو می دونی،سرخاک تو می میرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گیرم دل از تو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:42 توسط عسل |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
کلمات بدردبخور دیگران زنگ تفریح نگاه مناسبت ها اجتماعی ویژه خانومها ویژه آقایون آموزشی دانستنیها شعر و داستان فال روز |
| نویسندگان |
|
هومن عسل رویا |
|
RSS
|